![]() |
نوشته شده توسط بابایی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:10 |
|
به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي ؟؟؟؟؟
تو بارانی و من باران پرستم
تودریایی من امواج تو هستم اگرروزی بپرسی باز گویم: تو من هستی و من نقش تو هستم
سلام بابایی خوبی عزیزم؟؟؟؟؟ امروز ۲۳ آبان ماهه و درست یک ماهه که برای هم نامه ننوشتیم- فکر می کنم دیگه به اندازه ی کافی تنها بودی و بهتر از لاک خودت بیرون بیای من تو این مدت خیلی دلم برات تنگ شده و بارها وسوسه شدم که بیام سراغت اما چون گفته بودی دلت می خواد تنها باشی - جلوی خودم را گرفتم. بابایی یه دنیا برات حرف دارمکه بنویسم تو این مدت خیلی ماجراها را از سر گذروندم باید بیای تا برات تعریف کنم که چه دختر بدی شدم بابایی زیاد اصرار نمی کنم دلم می خواد با میل خودت و خواست خودت بیای به خونه اما این نامه را نوشتم که فکر نکنی به یادت نیستم . عزیزم مراقب خودت باش و منتظرت هستم . امیدوارم تو این مدت بهت سخت نگذشته باشه. خیلی دوست دارم بابا
بابا تا هر وقت که بخوای منتظرت می مونم . مطمئنم روزی که دوباره برگردیم ، کلی خبرای خوش برای هم داریم . فقط مراقب خودت باش. قول بده
خدایا به آنان که دوست میداری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است و به آنان که بیشتر دوست میداری بیا موز که دوست داشتن از عشق برتر است دکتر علی شریعتی مهتاب جان برات یه نامه نوشتم نمیدونم چی شد ...دوباره مینویسم سلام
من خوبم و از دست تو هیچ دلخوری ندارم فقط ازت میخوام اجازه بدی مدتی توی خودم باشم .. این تنهای برای من لذت بخشه تو و موقعیت تو رو درک میکنم .... ولی هنوز نمیتونم باور کنم چرا به من دروغ گفتی ...مهم نیست بهت قول میدم دوباره یه روزی بیام اینجا بنویسم ..اما نه به این زودی .. یه روزی میام و برات خیلی حرفها میزنم ..اما الان تنهای رو به همه کس و همه چیز ترجیح میدم ... مثل همیشه دوستت دارم ... و مثل همیشه ازت میخوام محکم باشی و استوار ... از پس هر سر بالایی یه سرازیری است بلاخره زندگی روی خوبش رو به تو نشون میده ..این رو بهت قول میدم میبوسمت
منتظر نباش به این زودیها و نگرانم نباش من مردی نیستم که توی زندکی کم بیارم ..محکم هستم باور کن فقط نیاز دارم تنها باشم ميدونيد چرا ميگن ارزش دوست داشتن از عشق هم بيشتر؟؟؟؟؟؟
عشق جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.
اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد ..
خدایا به آنان که دوست میداری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است و به آنان که بیشتر دوست میداری بیا موز که دوست داشتن از عشق برتر است دکتر علی شریعتی
ميدونيد چرا ميگن ارزش دوست داشتن از عشق هم بيشتر؟؟؟؟؟؟
عشق جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.
اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد ..
مهتاب جان تو رو درک میکنم و خوشحالم که تو هم منو درک میکنی ممنون که با تمام ناراحتی های که برات پیش اومده به من فکر میکنی باو وجودی که دوستت دارم ازت اجازه میخوام مدتی توی خودم باشم .. اینطوری زندگی برام راحتره ... خودم باید خودم رو پیدا کنم ... بار هم ممنون نگرانم نباش ... هر وقت خوب شدم میام و برات همه حرفهای ناگفته رو مینویسم اما فعلا نه .. از تو هم هیچ وقت دلخور نمیشم ... میبوسمت ..نگرانم نباش .... برات مینویسم اما نه به این زودی
دوستت دارم
خدانگهدار فقط توی هر شرایط قوی باش و محکم ووومن هم سعی خودم رو میکنم
گل يكدونه بلور زندگي ، چي دارم واست بجز يه عالمه شرمندگي
ببخش اگه ميونمون فاصله هست جای نفس تو سينه هامون گله هست
ببخش اگه غربت چشماي من /فقط واسه نداشتن حوصله هست
يه سبد دعا و خوشبختي يه فردا ماله تو دست من بود كه مي گفتم همه دنیا ماله تو بزن سلام بابایی می خواستم چند وقتی نیام سراغت ، تا عصبانیتت فروکش کنه اما نتونستم ، چون میدونم این روزا خیلی ناراحتی و نمی تونم تو این شرایط بزام به حال خودت باشی. میگن زمان حلال همه ی مشکلات ، امیدوارم این برزخیم که همه ی ما توش گرفتار شدیم ، شامل این قانون بشه و بزودی همه چیز برگرده سرجای اولشه. حتی یادآوری تمام اون وقت های با ارزش که برای اون تلف کردم ، عذابم میده، اونقدر که یه شب یه تیغ را برداشتم و رفتم تو حمام تا به همه ی بدبختی هام تو زندگیم پایان بدم اما......................وقتی یاد برادر کوچیکم و خواهرم افتادم نتونستم، همیشه تنها چیزی که منا از این حماقت منصرف کرده اونا بودند، با خودم گفتم چرا اونا باید تقاص سادگی من را پس بدند، چرا باید از روی خودخواهی آینده اونا را هم خراب کنم.
|
|