تبليغاتX
نامه های من به دخترم

نامه های من به دخترم

و نامه های من به پدرم

بابا تا هر وقت که بخوای منتظرت می مونم . مطمئنم روزی که دوباره برگردیم ، کلی خبرای خوش برای هم داریم .

فقط مراقب خودت باش. قول بده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:32  توسط بابایی  | 

 

خدایا به آنان که دوست میداری بیاموز

                                             عشق از زندگی کردن بهتر است 

و به آنان که بیشتر دوست میداری بیا موز

                                        که دوست داشتن از عشق  برتر است  

                                                                  دکتر علی شریعتی

 مهتاب جان   برات یه نامه نوشتم نمیدونم چی شد ...دوباره مینویسم

سلام

 

من خوبم و از دست تو هیچ  دلخوری ندارم فقط ازت میخوام اجازه بدی مدتی توی خودم باشم .. این تنهای برای من لذت بخشه

تو و موقعیت تو رو درک میکنم .... ولی هنوز نمیتونم باور کنم چرا به من دروغ گفتی ...مهم نیست

بهت قول میدم دوباره یه روزی بیام اینجا بنویسم ..اما نه به این زودی .. یه روزی میام و برات خیلی حرفها میزنم ..اما الان تنهای رو به همه کس و همه چیز ترجیح میدم ...

مثل همیشه دوستت دارم ... و مثل همیشه ازت میخوام محکم باشی و استوار ... از پس هر سر بالایی یه سرازیری است

بلاخره زندگی روی خوبش رو به تو نشون میده ..این رو بهت قول میدم

میبوسمت

 

منتظر نباش به این زودیها

و نگرانم نباش من مردی نیستم که توی زندکی کم بیارم ..محکم هستم باور کن فقط نیاز دارم تنها باشم

ميدونيد چرا ميگن ارزش دوست داشتن از عشق هم بيشتر؟؟؟؟؟؟

 

عشق جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

 

اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است

و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن

 نیز همگام با آن اوج می گیرد ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:54  توسط بابایی  | 

 

خدایا به آنان که دوست میداری بیاموز

                                             عشق از زندگی کردن بهتر است 

و به آنان که بیشتر دوست میداری بیا موز

                                        که دوست داشتن از عشق  برتر است  

                                                                  دکتر علی شریعتی

 

ميدونيد چرا ميگن ارزش دوست داشتن از عشق هم بيشتر؟؟؟؟؟؟

 

عشق جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

 

اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است

و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن

 نیز همگام با آن اوج می گیرد ..

 

مهتاب جان  تو رو درک میکنم  و خوشحالم که تو هم منو درک میکنی

ممنون که با تمام ناراحتی های که برات پیش اومده به من فکر میکنی

باو وجودی که دوستت دارم ازت اجازه میخوام مدتی توی خودم باشم .. اینطوری زندگی برام راحتره ...

خودم باید خودم رو پیدا کنم ...  بار هم ممنون

نگرانم نباش ... هر وقت خوب شدم میام و برات همه حرفهای ناگفته رو مینویسم

اما فعلا نه .. از تو هم هیچ وقت دلخور نمیشم ... میبوسمت ..نگرانم نباش .... برات مینویسم اما نه به این زودی

 

دوستت دارم

 

خدانگهدار   فقط توی هر شرایط قوی باش و محکم  ووومن هم سعی  خودم رو میکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:46  توسط بابایی  | 

گل يكدونه بلور زندگي ،

چي دارم واست بجز يه عالمه شرمندگي

ببخش اگه ميونمون فاصله هست

جای نفس تو سينه هامون گله هست

ببخش اگه غربت چشماي من /فقط واسه نداشتن حوصله هست


يه سبد دعا و خوشبختي يه فردا ماله تو

دست من بود كه مي گفتم همه دنیا ماله تو

بزن

سلام بابایی

می خواستم چند وقتی نیام سراغت ، تا عصبانیتت فروکش کنه اما نتونستم ، چون میدونم این روزا خیلی ناراحتی و نمی تونم تو این شرایط بزام به حال خودت باشی. میگن زمان حلال همه ی مشکلات ، امیدوارم این برزخیم که همه ی ما توش گرفتار شدیم ، شامل این قانون بشه و بزودی همه چیز برگرده سرجای اولشه.

میدونم دلت نمی خواد دیگه بیام پیشت ، اما نمی تونم به حال خودت رهات کنم، حدااقل تا وقتی که تنها هستی نمی تونم ، باید پیشت بمونم تا روزی که یار همیشگیت برگرده و مراقبت باشه. تازه دعوای پدر و دخترم مثل دعوای زن و شوهر میمونه ( زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند) . خیلی از پدر و دخترا با هم قهر می کنند ، بعضی هاشون حتی یک سال یا بیشتر هم با هم حرف نمی زنند، اما آخرش برمی گردند و آشتی می کنند. چون هیچ کس نمی تونه جای یه پدر را برای دخترش پر کنه و هیچ کس هم نمی تونه برای یه پدر مثل دخترش باشه.

بابایی در مورد نامه ها اینقدر خودت را اذیت نکن، من تمام سال گذشته را به یه نفر فکر کردم و مدام تو اون نامه ها بهش اشاره کرده بودم ، که امروز دیدمش ، امروز ندیدمش و دلم تنگ شده، امروز تماس گرفت، یه هفتس ازش خبری نیست و ................................

حتی یادآوری تمام اون وقت های با ارزش که برای اون تلف کردم ، عذابم میده، اونقدر که یه شب یه تیغ را برداشتم و رفتم تو حمام تا به همه ی بدبختی هام تو زندگیم پایان بدم اما......................وقتی یاد برادر کوچیکم و خواهرم افتادم نتونستم، همیشه تنها چیزی که منا از این حماقت منصرف کرده اونا بودند، با خودم گفتم چرا اونا باید تقاص سادگی من را پس بدند، چرا باید از روی خودخواهی آینده اونا را هم خراب کنم.


بابایی تو هم نباید احساس گناه کنی و همه چیز را توی خودت بریزی ، هر چی سعی کنی ازش فرار کنی و راجبش حرف نزنی ، خودت را خورد می کنی ، اونم به خاطر کاری که تو مقصر نیستی. مقصر اون آدم های کوته فکر و تنگ نظری هستند که ما را محاصره کردند نه تو و نه هیچ کس دیگه ای غیر از تو.
بابایی باید راجبش حرف بزنی و سعی کنی گریه کنی و خودت را سبک کنی و از همه مهمتر دعا کنی و به معجزه معتقد باشی. بابایی اونیکه بالای سر ماست نه کوته فکر و نه تنگ نظر، اون با قلب آدما کار داره و خب از اونجائی که هم تو قلب پاکی داری هم دوستمون، مطمئن باش خدا یکی از معجزاتش را بهت نشون میده. براش دعا کن ، منم براش دعا می کنم این تنها کاری که از دستم ساختس.

بابا من این روزا آدم سرخوشی نیستم، مثل قبل نیستم ، هیچ کاریم به اراده ی خودم نیست ، دلم می خواد همه چیز را فراموش کنم ، همه چیز را . حتی پوشیدن لباس هایی که سال گذشته می پوشیدم برام عذاب آوره، سعی کردم همه چیز را نابود کنم ، می دونم این بدترین کار ممکن اما واقعا دست خودم نیست. خواهشا کمی منا درک کن.

می خواستم برم دیگه پیشت بر نگردم تا همه چیز فراموش بشه اما تو تنها کسی هستی که نمی تونم فراموش کنم ، سعی می کنم عاقلانه تر رفتار کنم ، البته هیچ قولی نمیدم فقط سعی می کنم . من تمام این سختی ها را تحمل کردم و خواستم تو نفهمی اما نشد یه دفعه مثل یه آتشفشان فوران کردم ، برای همین از تو می خوام خودت را بیرون بریزی و سعی نکنی به تنهایی همه ی غم ها را بدوش بکشی.

اگر بازم منا قابل دونستی ، شونه های من آمادند برای اینکه سرت را بزاری روش و گریه کنی ، داد بزنی و از همه چیز شکایت کنی حتی از دست من.

هر وقت بهم اجازه دادی بازم برمی گردم پیشت ، اما ازم نخواه برم و پشت سرم را نگاه نکنم.

اون حالش خوبه نگران نباش

عصبانی نشو بابایی اما ....................................................د  و  س  ت  د  ا  ر  م

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:4  توسط بابایی  | 

بابایی ، تو همیشه نوش دارو بعد از مرگ سهرابی
چرا یک بار ننوشتی که اون نامه را دوست داری، برات اهمیت داره و.............
من ناراحت بودم که برام یه کامنت کوتاه گذاشتی ، با خودم گفتم در برابر اون همه احساس من ، هیچ احساسی نشون نداد حتی وقت نگذاشت یه نامه بنویسه. این چیزا را باید همیشه بزبون آورد، کافی بود چند خط برام می نوشتی ، تو همون قسمت نظرات که به این دلیل برات نامه نمی نویسم و کاش می دونستی تو اون شرایط سخت چقدر این دو خط می تونست برای من که از همه چیز ناامید بودم ، امیدوار کننده باشه.

اما بهت حق میدم که بهم بگی بچه ای. اگر بچه و خام نبودم اینقدر راحت دل به آدما نمی بستم

بابایی ناراحت اون نامه نباش ، اصل اینکه من هستم و تا وقتی هستم هزار تا نامه قشنگ تر می تونم برات بنویسم، من تمام اون نامه ها را پاک کردم که یاد خاطرات گذشته از ذهنم بره، یاد خاطرات یه عشق مسخره و یه دلخوشی مسخره تر از همون عشق

اون نامه ی آخر همش دروغ بود، اما چرا دروغ نوشتم ؟؟ چون می دونستم با اتفاقی که افتاده تو ناراحت هستی ، دیگه نباید از این بیشتر ناراحتت می کردم، باید با نهایت دقت نامه ای می نوشتم که تو فکر کنی چقدر سرخوشم و نفهمیدی چقدر دلم خونه.

من تمام مدت داشتم برنامه ی جدائی از کسی را تدارک می دیدم که منا برای سو استفاده می خواست ، منا در خدمت خودش می خواست، همه چیز کاملا برعکس چیزی بود که برات می نوشتم اما بعد که از دروغ گفتن خسته شدم خواستم  طوری ازت جدا بشم که تو فکر کنی به خوشبختی رسیدم و نگران نباشی برای همین گفتم فقط عکس خودم را می فرستم.

بابا من حال الان تو را درک می کنم، حتی اگر دشنام هم بدی ازت قبول می کنم، می دونم تو چه برزخی گرفتاری ، می دونم احساس گناه و عذاب وجدان داری ، من نباید تا این حد خام باشم، اما............ مشکلات زندگی من یکی دو تا نیست ، اما قول میدم یه روزی اگر خوشبختی در خونه ی من را هم زد ، جبران کنم ، کار امروزم را جبران می کنم ............

 نمیزارم حالا که عشقت ازت گرفته شده تنها باشی و برای اون صدای گرم و مهربون همیشه دعا می کنم.

تو حق داری منا نفرین کنی ، دشنام بدی، هرچی دلت خواست بگو ، من نباید وقتی روحیم خوب نیست تو را ناراحت می کردم .

می دونم از این حرفم ناراحت میشی اما برای من این حرف یه واقعیت که نمیتونم کتمان کنم و اون اینکه من تو را در هر شرایطی دوست دارم.
 
تو فقط مراقب خودت باش ، بقیش با من

هیچ وقت ابرای سیاه برای ابد تو آسمون موندگار نیستند، نهایتش اینکه با یه سیلاب همه چیز را می شورند و میرند اما تا وقتی ما هستیم و صبوری می کنیم همه چیز می تونه دوباره شروع بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:33  توسط بابایی  | 

خدا ما رو براي هم نمي ‏خواست
فقط مي ‏خواست هم رو فهميده باشيم
بدونيم نيمه ما، مال ما نيست
فقط خواست نيمه ‏مون رو ديده باشيم

تموم لحظه‏‌هاي اين تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو براي هم نمي ‏خواست
خودت ديدي دعامون بي ‏اثر بود

چه سخته مال هم باشيم و بي هم
مي ‏بينم مي‌ري و مي ‏بيني مي‌رم
تو وقتي هستي اما دوري از من
نه مي‌شه زنده باشم، نه بميرم

نمي‌گم دلخور از تقديرم اما
تو مي‌دوني چقدر دلگيره اين عشق
فقط چون دير بايد مي ‏رسيديم
داره رو دست ما مي ‏ميره اين عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:46  توسط بابایی  | 

سلام

مهتاب جان

برات نامه نوشتم .عاشقانه های من به دخترم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:41  توسط بابایی  |